.: عاشقانه ترین :.
کلاً اقتضای بیکار بودن، فکر و خیال کردنه! یک وقت فکر نکنید من الان بی
کارم هان ....! نه ... !!! ولی مثل همیشه سرم پر از فکره ...
دیشب به رفتن فکر می کردم .. به قول پدربزرگ نازنینم رفتن به شهر
خاموشان .. یادش بخیر .. هربار که حرف مرگ پیش می اومد، تأملی می کرد
و بعد می گفت: دیگه وقتشه منم برم شهر خاموشان .. ما هم بلافاصله می
گفتیم: ای بابا .. مگه چه خبره اونجا حالا !!
گوش هاش یکم سنگین بود ولی حواسش جمع بود. این حواس جمع رو هم
به خاط سوادش داشت. اخه بابابزرگم شاعر بود.
بعد از 8 سال این بار که رفتم سر خاکش ناخودآگاه با صدای بلند گفتم:
"سلام" ... آخه گوش های بابابزرگم یکم سنگین بود .... .