.: خلقت :.

 

دستور گرفت یک مشت خاک سفید و مشتی خاک سرخ و مشتی خاک تیره

و مشتی نیز خاک سیاه بردارد.

 

دستور گرفت چهار نوع آب شیرین، آب شور، آب تلخ و سخت و آب منتن

فراهم سازد.

 

دستور گرفت آب شیرین را در حلق آدمی بریزد تا بتواند به راحتی غذا بخورد.

آب شور را در چشم او بریزد تا کُره چشم باقی بماند.

آب تلخ را قرار شد در گوش او بریزد تا هوا از طریق گوش به مغز هجوم نبرد

و آب منتن را در بینی او ریخت.

 

شگفتا .... شگفتا از خلقت انسان ... .

.: مخاطب=خودم :.

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن


بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن


موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن


من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن


بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن


امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

.: انتظار :.

 

 

 

 

انتظار

.: برای ما سه تا :.

 
 
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
 
 
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
 
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
 
 
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
 
رفتم و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم
 
 
گفت که تو کشته نه ای در طرف آغشته نه ای
 
پیش رخ زنده کن اش کشته و افکنده شدم
 
 
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
 
شیخ نی ام پیش نی ام امر ترا بنده شدم
 
 
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
 
در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم
 
 
گفت مرا دولت نوراه مرو رنجه مشو
 
زآنک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
 
 
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
 
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
 
 
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
 
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
 
 
تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
 
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
 
 
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
 
که آمد او در بر من با وی ماننده شدم
 
 
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ بخم
 
که از نظر و گردش او نور پذیرنده شدم
 
 
شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک
 
که از کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
 

.: برف :.

 

 

و من بی شک لبخند زیبای خدا را، در آرامش تک تک دانه های برفی می

بینم که در یک صبح زیبای زمستانی از آسمان رقص کنان می بارند.

من سراغ دلیل علمی بارش برف نمی روم. من اینجا، به جای علم از عشق

حرف می زنم.

عشق خدا به بنده هایش ... و شاید عشق بنده ها به هم.

 

خیال بافی است اما دوست دارم خیال کنم خدا با یک صبح برفی به من

هدیه می دهد ... هدیه ای پشت پنجره که مرا وادار می کند از جا برخیزم و با

لبخندی در پاسخ به لبخند بی نظیر او صبحم را آغاز کنم.

 

خیال بافی است اما در هر صبح برفی ناخودآگاه به روز قبل فکر می کنم که

چه کرده ام که خدا با این نعمت بی نظیر مرا در آغاز صبح تحسین می کند.

 

خیال بافی است اما خیال می کنم خدا هر دانه ی برف را تزئین و آراسته می

کند و بعد به سمت گونه های من و تو می فرستد .... .

 

مگر "یک عاشقانه ی آرام" جز این است؟؟

 

.: آیه :.

 

 

بی شک خدا تمام دنیا را .... تمام احساس ما را ....

 

هرچه باید انجام دهیم .... هر آنچه باید از آن بپرهیزیم ....

 

و ...... و همه چیز را در یک آیه خلاصه کرده است.

 

کاش از پس درک آن برآییم .... .

ادامه نوشته

.: بیا :.

بیا

فقط بیا ... بی صدا بیا ...

بیا و محکم دستم را بگیر و جمعیت را کنار بزن و من را ببر

من را ببر از بین این مردم غریب

از بین این مردم عجیب

که اگر چه بارها و بارها خود ساخته ام و از نو متولد شده ام .. ولی هنوز هم

تحمل برخی از آنها از توانم خارج است ... .

بیا ولی اگر طاقتش را داری ... اگر قرار نیست روزی خسته شوی و جا بزنی

و ترکم کنی ... .

خسته ام .... توان اعتماد ندارم .... تو را هم نمی شناسم ... اما تو ای

ناشناس از همه شناس تر گاهی ... سالی یک بار به داد دلم برس ...

 

هر چند می دانم به تو هم نباید اعتماد کنم ... نباید .......

 

محکم هستم مثل دیوار .... مثل شانه های پدرم ... مثل زانوهای مادرم

اما قانون می گویذ هر چه محکم تر باشی اگرچه دیرتر می شکنی ولی

وقتی شکستی آنقدر ریز ریز ..... .

من شیرم ... سلطان جنگل ... از آن سلطان هایی که فکر می کنی رحمی

به دل ندارد و احساسی در دل ... بارها متهم شده ام ... باکی نیست

بگذار بگویند هیچ از عشق نمی دانم ... کس چه می داند سال هاست

زیر سایه هایی نفس می کشم که عاشقانه دوستشان دارم .

و ختم کلام ... اشک هایم را پاک کردم ... باز هم محکومم به تحمل آدم ها

و آنها هم محکومند به تحمل من و این رسم دنیاست ...

و من ....... .

 

.: سخنان گرانبها :.

 

 

 

 

 

  

.: عاشقانه ترین :.

 

کلاً اقتضای بیکار بودن، فکر و خیال کردنه! یک وقت فکر نکنید من الان بی

 

کارم هان ....! نه ... !!! ولی مثل همیشه سرم پر از فکره ...

 

دیشب به رفتن فکر می کردم .. به قول پدربزرگ نازنینم رفتن به شهر

 

خاموشان .. یادش بخیر .. هربار که حرف مرگ پیش می اومد، تأملی می کرد

 

و بعد می گفت: دیگه وقتشه منم برم شهر خاموشان .. ما هم بلافاصله می

 

گفتیم: ای بابا .. مگه چه خبره اونجا حالا !!

 

گوش هاش یکم سنگین بود ولی حواسش جمع بود. این حواس جمع رو هم

 

به خاط سوادش داشت. اخه بابابزرگم شاعر بود.

 

بعد از 8 سال این بار که رفتم سر خاکش ناخودآگاه با صدای بلند گفتم:

 

"سلام" ... آخه گوش های بابابزرگم یکم سنگین بود .... .

 

ادامه نوشته

.: دیوانگی :.

خواهشاً اگر اعتقاد ندارید که "دیوانگی" برای خود عالمی دارد (!) اصلاً 

سراغ ادامه ی مطلب نرید ... چون به شدت اذیت خواهید شد و حتماً در 

سلامت عقل اینجانب هم شک خواهید کرد !!!

 

اگر چه امروزه همه چیز شده پول و دگر جایی چیزی را به رایگان به شما 

نمی آموزند (!) اما اینجانب تمایل دارم اندکی درس دیوانگی به شما بدهم !!

خب نخند دیگه ... من که گفتم اگر اعتقاد نداری نخون !!!


ادامه نوشته

.: برای مخاطب خاص :.

انسان عاقل یک بار اعتماد می کند ... .

 

انسان عاقل فقط یک بار از سوراخ مار گزیده می شود ... .

 

نگذار ادعای عاقل بودنم زیر سوال رود !!

 

مگذار بار دیگر اعتماد نکنم ... .

 

مگذار پشیمان شوم ... .

 

من به عهدی که روز شنبه با تو بستم پای بند ماندم ... من ساختم آنچه

خواستی ... حالا نوبت توست که بسازی ... .

 

بساز ... از اعتماد من کوه بساز مرد ... بزرگ بمان ... در قلبم بمان ... .

 

مگذار پشیمان شوم ... مگذار .......... .

.: همین جوری :.

 

* خوب که باشی نبودنت احساس می‌شود. اصلاً در این دوره و زمانه شاید

این تنها مزیت خوب بودن است که بود و نبودت فرق داشته باشد!

 

* چه خوب می‌شد اگر ذهن انسان‌ها هم مثل بعضی از این صلوات شمار‌ها

(!) دکمه‌ی "ری ست" داشت. اینطوری با فشار دادن یک دکمه هر چه

خاطره از قبل داشتی (خصوصاً تلخ هاش) رو پاک می کردی! و در رابطه با

اون آدم از صفر شروع می کردی.

البته این جانب بدون داشتن این دستگاه، از حضور کسی در زندگی خود

بهره‌مند هستم که دقیقاً همینطوریه!! باور کنید هر وقت سراغ مسئول

نشریات دانشگاهی می روم از اول شروع به شناختن من یا بقیه می‌کنه!!

اصلاً هم یادش نمی آید که دیروز همین موقع مثلاً ما با هم یک دعوای مفصل

کردیم یا از این بدتر حتی!

این مدل آدم‌ها اگر چه در مقطعی روی روان آدم اسکیت بازی می کنن (!)

ولی کلاً حضورشون در زندگی مثبته. اینکه همیشه فرصت داری از صفر

شروع کنی خیلی خوبه ... مثل، مثل خدا ....... .

 

* من تو بچگی همیشه آرزو داشتم ساعت برنارد داشته باشم! یادتون

هست؟ همون که دکمه ی بالای ساعتشو می زد و زمان می ایستاد ... .

حالا ای شمایی که بر این آرزوی کودکی من می خندی: هیچ می دانی که

این ساعت در صبح هایی که اصلاْ حوصله ی بیرون رفتن نداری، سر امتحان،

سر کنکوررر، سر کلاس، وقتی گرسنه ای و پول نداری، وقتی پول نداری و تو

بانکی (!) و .... چقدر کاربرد دارد آیا؟؟

 

 

 

ادامه نوشته

.: برای شما :.

حمل بر خودستایی نباشه (!) حس می کنم بزرگ شدم ... .

دنیا رو جور دیگه می بینم ... آدم ها رو جور دیگه می بینم ... معنی خیلی

چیزها برام عوض شده ... زندگی ... دوستی ...

شایدم دارم می میرم (!) ... مثل آدم هایی که لحظات آخر زندگیشونه همه

چیز رو با دقت نگاه می کنم ... زیاد فکر دل کندن از داشته هامو می کنم

شروع امسال همراه با اتفاقات بدی بود که اگر چه تلخ ولی پر از درس

بود ..!

همون اتفاقات هم انگار باعث شد بزرگ بشم ... بزرگ شدنی که از صد سال

غذا خوردن و عمر گذروندن و ... هم بدست نمی آید ...

شکر ... هر چه بود گذشت ...

اما حالا می خوام از شما بنویسم ... هیجان انگیزه!

اینکه یک همچین وبلاگی داشته باشی و بدونی ۹۰٪ مخاطبات کیان ... بعد

شروع کنی ازشون نوشتن ....!

 

ادامه نوشته

.: نقاشی :.

گاهی که می شینه و بی دغدغه قلمو رو به بوم می کشه بهش حسادت

می کنم ... .

بیشتر وقتی بهش حسادت می کنم که می دونم کاملاْ از این دنیا و دغدغه

هاش دوره ... .

بی خیال و رها فقط می کشه و می کشه ... درخت .. کوه .. آدم .. خودش

رو !

آره .. خودش رو وسط یک کوهستان زیبا (در حد کوه های آلپ-یاد هایدی و

پیتر و کلارا بخیر!) تصور می کنه و می کشه ...

من که شباهت کمی بین تصویر خودش و چهره اش می بینم ... نه به خاطر

اینکه در نقاشی ضعیفه ... فقط چون همیشه اونی رو که دوست داره باشه

می کشه ...

همین هم حسادت داره ... من که هیچ وقت نقاشی کردن رو دوست

نداشتم ... اعتراف می کنم تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم ... .

از این دید که می تونی هر چه که باید باشه و نیست رو نقاشی کنی ...

بدون اینکه کسی تو رو بازخواست کنه ... بالعکس همه بخاطر هنرت

تحسینت هم می کنن!

ولی گاهی هم می ترسم براش ... اینکه آدم زیاد توی رویاهاش غرق می

شه ... غرق توی چیزهایی که حقیقت ندارند و نخواهند داشت ... .

.: بن بست :.

خیلی ها اعتقاد دارند زندگی عبور از یک جاده است ...

ولی من موافق نیستم ...

عبور از یک جاده ی بی انتها زیادی راحته !!!

به نظر من زندگی گذر از پیچ و خم های کوچه هاست ...

کوچه هایی که پر از بن بست و دو راهیه ...

اگر اشتباه نکنم یکی از بن بست های زندگی اینه که ندونی با دیگران چطور

رفتار کنی ...

و اینکه چطور در ازای خوبی ای که به دیگران می کنی کاملاً بی توقع

باشی ...

همه می دونیم توقع انسان رو نابود می کنه

روح انسان رو مچاله می کنه

و خوشی ها رو به ناخوشی تبدیل می کنه ...

ولی ... سخته ... خالصانه محبت کنی ... خودت رو برای دیگران وقف کنی ...

و یا بیشترِ وقتت رو صرفشون کنی ولی اون ها ...

یا اینکه تا غمگینن از غم درشون بیاری ... ولی وقتی غمگینی کسی حتی

سراغت رو هم نگیره !

وقتی گرفتارن رفع گرفتاری کنی و وقتی گرفتاری کسی حالت رو هم

نپرسه !

نه ... من به حساب زمونه نمی گذارم ... زمونه بی وفا نیست ... زمونه ما

هستیم ... ما بی وفاییم ...

و همه ی این ها یعنی غم ... غم برای همه ی آنهایی که حتی ذره ای هم

توقع دارند ... نه توقع کارِ متقابل .. نه ... فقط قدر دونستن توقع اون آدم

هاست ... چه درست چه غلط ...

ولی هیچ قدر شناسی متقابلی وجود نداره ...

پس باید نه نسبی بلکه مطلق بی توقع بود ...

چاره هم گمانم فقط برای خدا کار کردنه ...

کاش یادشون نره !!!

.: اگر ... :.

 

 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود ... .

.: حالا که نیستی :.

 

حالا که نیستی .. فکر می کنم

به این فکر می کنم که عجب خوشبختی در کنار تو بودن و من نفهمیدم

به این فکر می کنم که چه تنها شدم ... که هیچ کس دیگر برای من تو نمی

شود ... به خدا که نمی شود ...

چه پشیمانم مادربزرگ ... چرا کم با تو درد و دل کردم ... چرا غم دل با تو

نمی گفتم؟

مگر دیگر کسی مادربزرگ می شود؟ .... می شود؟؟؟

چرا نبودنت عادت نمی شود؟

چرا جای خالی ات پر نمی شود؟

چرا خاک تو سرد نیست؟ چرا داغم سرد نمی شود؟

چرا؟

.: بهاران :.

 

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

بازکن پنجره ها را

و بهاران را باور کن ... .

.: جانم می‌رود :.

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

 

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

 

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

 

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

 

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

 

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

 

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

 

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

 

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

 

* به یاد نازنین مادر بزرگم که بودنش بهترین دلیل زیستن بود و حالا نبودنش ... چه خلای در زندگی ام ایجاد کرده .

هیس .... هر چه هم که خوب گوش کنم صدای سماور مادربزرگ دیگر به گوش نمی رسد .......... .

.: خندیدی :.

 

تو به من خندیدی

 و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق این پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سیب نداشت

 

* یک نوستالوژی ... ازش خاطره دارید؟؟؟

.: از شهریار :.

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

 

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

 

دل چون آینه اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

 

* حتی موفق ترین آدم ها هم روز هایی را پشت سر گذاشته اند که اکنون حسرت آن را بخورند. امیدوارم روزهای حسرتتان کم باشد.

.: برای دلخوشی :.

 

نفهمیدم که چرا چهره اش در هم رفت. انگار غمی در چشم هایش نشست.

چند لحظه در سکوت به چشم های من خیره شد و بعد سرش را پایین

انداخت و پرونده را سریع و سطحی و بی رغبت تورق کرد، به نحوی که آدم

کتابی را به قصد پیدا کردن کاغذی نه چندان مهم از لابه لای آن تورق می

کند.

و بعد آه عمیقی کشید و گفت:

-خیلی خراب کرده ای!

برای اولین بار احساس یک تاجر مال باخته و ورشکسته به تقصیر را با همه

ی وجودم درک کردم.

گفتم:

-خراب؟! یعنی چه؟

گفت:

-یعنی نفله! یعنی ضایع!

 گفتم:

-نمی فهمم. نمی دونم که نمی تونم یا نمی خوام که بفهمم.

گفت:

-کار سختی نیست. نگاه کن!

و به آسمان اشاره کرد.

دیدم که در فضا با خطی نورانی، انگار که ستاره هایی سبز رنگ را کنار هم

چیده باشند، این آیه نقش بسته:

"اِنّا هَدَیناهُ السّبیل"

و از ابتدا و انتهای آن، دو منحنی پشت به هم، مثل دو یال پرده که در بالا به

هم نزدیک است اما در حرکت به سمت پایین از هم فاصله می گیرد، دو خط

نورانی ترسیم شده تا نزدیکی زمین و ادامه ی آیه به دو قسمت تقسیم

شده و هر قسمت در امتداد یکی از دو خط نشسته. سمت راست:

"اِمّا شاکراً" و سوی دیگر "و اِمّا کفورا" و در ذیل هر کدام شکل گرفته، گویی

که هر کدام از این دو دروازه، مدخلی است برای ورود خلایق، بسته به اینکه

از چه جنسی باشند و در کدام دسته بگنجند.

نماینده نگاه نافذ و مهربانش را به من دوخت:

-وجداناً اگر به خودت واگذار کنند، تو خودت رو به کدام مدخل نزدیک تر می

بینی؟

با خجالت اما بدون تأمل و تردید گفتم:

-فاصله ام با شاکرین، مطمئنم که فاصله ای نجومیه. ولی ...

پرسید:

-ولی چی؟

مِنّ و مِن کنان جواب دادم:

-کاش یک در سومی هم این وسط ها می بود که ...

پرسید:

-که چی؟

هر چه به ذهنم فشار آوردم، به جمله ی مناسبی نرسیدم. ولی این عبارت،

بی اراده و ناخودآگاه و جویده از دهانم بیرون ریخت:

-برای دلخوشی!

 

 

* اگر هنوز نمی دونید دقیقا کجای دنیا ایستادید و چه دارید برای آن دنیا، "کمی دیرتر" را از دست ندهید.

کتابی که به صراحت یادآور می شود  "هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندرخم یک کوچه

ایم" 

 

 

.: تولدت مبارک :.

 

با یک روز تأخیر سلام

باور بفرمایید می خواستم این پست رو دیروز بگذارم .. آخه تمام برنامه ها دیروز بود .. اصلاً

تولدش دیروز بود!

نشد دیگه .. امان از این انتخاب واحد ...

بگذریم ...

 

عزیزم با یک روز تأخیر تولدت مبارک .. ببخش اگر مدتی تو رو از این دنیا حدف

کردم ... ولی هستی و قول می دم تا جایی که بتونم نگذارم لحظه ای

نباشی .. .

اصلاً تو نقطه ی اتصالی .. می دونی وجود تو منو با چه عزیزانی در رابطه

می کنه ..

قالب جدیدم که قابلتو نداره .. هدیه از این بهتر به فکرم نرسید ... !

ناقوس نازنینم .. تولدت 2 سالگیت مبارک

 

.: با توام  :.

 

با توام

ای لنگر تسکین
                  

                       ای تکانهای دل

                                            ای آرامش ساحل

با توام

          ای نور

                    ای منشور

                                    ای تمام طیف‌های آفتابی

ای کبود ِ ارغوانی

                          ای بنفشابی

 

با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین

با توام

          ای شادی غمگین

با توام

           ای غم

                       غم مبهم

ای نمی‌دانم !

هر چه هستی باش

اما کاش ...

نه، جز اینم آرزویی نیست :

                                    هر چه هستی باش

                                               اما باش

 

* یک عاشقانه از کسی که گفت: و قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز می‌شود ...

.: هیچ مگو :.

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج ببر هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست و دگر هیچ مگو

 

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

.: کیمیاگران :.

 

حالا از اون اصرار و از من انکار ... که بابا، جان هر کی دوست داری دست از

سر این یکی دو روزِ خالیِ من بردار که با خانواده باشم ... که استراحت کنم ...

که یک نفس راحت بکشم ... ولی بیخیال نبود !

آخر هم به این راضی شدم که اسمم به عنوان سردبیر فعلاً رد بشه تا بتونن

دوباره مجوز بگیرن و بعد یک سردبیر انتخاب کنن ...

اما اسم رد شدن همانا و نمک گیر شدن همانا !!

و حالا این منم و مسئولیت نشریه که از چند وقت پیش به عهدم گذاشته شد ...

اعتراف می کنم اوایل حسابی ترسیده بودم .. حجم کار زیاد و منم تنها ... ولی

اشتباه می کردم .. تنها نبودم ... اواسط کار که احساس کردم واقعاً تنهایی از

پسش برنمی آم کسانی رو کنار خودم دیدم که با تمام وجود کمکم کردن ... و

زین پس دیگه کیمیاگران فقط برام یک نشریه نیست ... بخش بزرگی از

زندگیمه ... زندگیم که بخش بزرگیش شیمیه و شیمی ای که بخش بزرگی

از زندگیه !!!

 

.: انسان های بزرگ :.

 

خوشا به حال آدم های بزرگ ..

هم خودشان بزرگ اند و هم دیگران را بزرگ می بینند. امیدوارم تجربه ی

حضور یک انسان بزرگ را در زندگیتون داشته باشید ... بی نظیره !!

اینکه در کنار کسی باشی که اگر قرار بود به اندازه ی علمش قد می کشید،

حتماً سرش به سقف آسمان گیر می کرد !

و نه فقط علم ... شعور ... باور کنید این دومی بسیار مهمتر از اولی است ..

عالمان بی شعور در این روزگار زیادند .. امیوارم زندگیتان از آنها تهی باشد.

می گفتم ... آدم های بزرگ ...همان هایی که روحشان همیشه گله دارد از

کوچک بودن جسمشان ... روحی که بسیار بزرگتر از ابعاد جسمشان است.

اولین نشانه ی آنها این است که می دانند .. زیاد می دانند و البته بیشتر

سکوت می کنند .. انسان هایی که زیاد گوش می دهند همیشه برنده اند،

چون از علم دیگری استفاده می کنند بدون آنکه چیزی از خود بپردازند !!!

دومین نشانه ی آنها گمانم احترام آنها به دیگران است .. اوج بزرگی آنها

همین جاست .. طوری با تو رفتار می کنند که گاهی یادت می رود او به

مراتب از تو بزرگتر است !!!

و کاش هرگز نمیرند !! ... هر چند مرگ آدم های بزرگ در ذهن آنان که باید،

همواره می ماند ... فقط با رفتنشان دنیا را خالی از وجود خود می کنند. و

امثال من می مانند و مشتی خاطره که آخر هیچ یاد نگرفتیم که اگر گرفته

بودیم حداقل جسم و روحمان اندازه ی هم بود نه اینکه این روح کوچک در این

جسم بتواند "دنبال بازی" کند !!!!

برای حرف آخر: اگر روزی بزرگ شدید و احساس کردید غرور به شما بسیار

نزدیک شده این حدیث رو از امام حسین (ع) به خاطر داشته باشید که "اگر از

فروتنی دور شدید درباره ی کوچکتر از خود بگویید که کمتر از من گناه کرده و

درباره ی بزرگتر از خود بگویید که بیشتر از من ثواب کرده است."

 

 

calm

 

 

How to get calm   OR   How to live better :

 

Smiling lips +

                     eyes closed +

                                         no hearing !!!!

 

 

 

* My rules according to what I experienced !!

ادامه نوشته

.: راه حل :.

 

"یک حس عجیب و غریب .... حسی که تا حالا تجربه اش نکردم ... بیشتر

گنگه !!!

دیگه خودم هم نمی دونم چه حالیم .. گاهی با خودم حرف می زنم ...

گاهی یاد چیزی می افتم و می زنم زیر خنده !!!

دنبالش می گردم ... ناخودآگاه هر جا که برم توی جمع فامیل ..  دوستان ..

دنبالش می گردم .. حتی جایی که مطمئنم نیست هم فکرم باهاشه ...

دست خودم نیست .. بیشتر از هر فکری توی فکرمه ... وای نه .. نکنه

عاشق شدم ؟؟!! "

 

نگید که تا حالا این دیالوگ رو با خودتون نگفتید ... حرف های بالا فقط یک نقل

قول بود .. ولی برای خیلی ها آشناست ... آره شاید این یعنی عشق ...

ولی من می گم همیشه راهی برای جدایی از وابستگی زمینی هست !!

به عقیده ی من فقط یک راه برای عاشق نشدن وجود دارد : دوست داشتن

بله ... فقط در صورت دوست داشتن می شه عاشق نشد ... !!

حتماْ می دونید فرق این دو حس زمین تا آسمونه ... پس اگر انسانی رو

دیدید که حدس زدید ممکن است روزی عاشقش شوید لطفاْ ادا و اصول در

نیاورده که دیگه نمی بینمش یا دیگه اسمشو نمی آرم !!

شما مگر آدم نیستید ؟ نمی دونید آدمیزاد هر چه دورتر باشه حریصتر می

شه ؟!!

پس لطفاْ شخص مقابل رو دوست داشته باشید ... او رو به خاطر خوبی

هاش تحسین کنید ... خوشحال باشید که انسانی به این خوبی در زندگی

شما بوده (اگر خوب نبود که ارزش ...... رو هم نداره چه برسه به ..... )

بله ... عرض می کردم ... به این فکر کنید که شما خوبید که خدا شما رو

سزاوار بودن در کنار او کرده ...

دوست داشته باشید ... این با عاشقی زمین تا آسمان .......... .

.: عزیز :.

 

فقط در دنیا رقص تو را دوست دارم ... وقتی جفت می شوی با آن یار

همیشگی ات ... وقتی کنار هم هستید ... حلقه می شوید در جمع دوستانه

اتان ...       فقط تو را دوست دارم ...

هر آنچه تاکنون آموخته ام همه راهی است برای شناختن بیشتر تو ... برای

بیشتر عاشق شدن ... برای فهمیدن اینکه چرا گاهی می روی گاهی نه ...

فرق "آن" با "آنی دیگر" چیست که "آن" تو را می برد و "آنی دیگر" حتی

تکانت هم نمی دهد !

گاهی فکر می کنم تمام عجایب دنیا در وجود نازنین تو خلاصه شده ...

عجیبی ... بسیار عجیب ... تک و تنها شده ای درسی به وسعت اقیانوس ...

شده ای دغدغه ی فکری بسیاری از انسان های بزرگ ...

شده ای موضوع تحقیق ... بهانه ی پژوهش ... معروف شده ای و مشهور ...

و معشوق !!!

و من هم در کنار همان آدم های بزرگ تو را دوست دارم ...

 

در این دنیا از میان آن همه عنصر تنها رقص تو را دوست دارم "کربن"

عزیز ... !!!!

 

 

* !!! ...

سوال : یار همیشگی کیست ؟

آن و آنی دیگر چه موادی هستند ؟

در صورت پاسخ گویی دلار هدیه می دهیم !!!!