نفهمیدم که چرا چهره اش در هم رفت. انگار غمی در چشم هایش نشست.
چند لحظه در سکوت به چشم های من خیره شد و بعد سرش را پایین
انداخت و پرونده را سریع و سطحی و بی رغبت تورق کرد، به نحوی که آدم
کتابی را به قصد پیدا کردن کاغذی نه چندان مهم از لابه لای آن تورق می
کند.
و بعد آه عمیقی کشید و گفت:
-خیلی خراب کرده ای!
برای اولین بار احساس یک تاجر مال باخته و ورشکسته به تقصیر را با همه
ی وجودم درک کردم.
گفتم:
-خراب؟! یعنی چه؟
گفت:
-یعنی نفله! یعنی ضایع!
گفتم:
-نمی فهمم. نمی دونم که نمی تونم یا نمی خوام که بفهمم.
گفت:
-کار سختی نیست. نگاه کن!
و به آسمان اشاره کرد.
دیدم که در فضا با خطی نورانی، انگار که ستاره هایی سبز رنگ را کنار هم
چیده باشند، این آیه نقش بسته:
"اِنّا هَدَیناهُ السّبیل"
و از ابتدا و انتهای آن، دو منحنی پشت به هم، مثل دو یال پرده که در بالا به
هم نزدیک است اما در حرکت به سمت پایین از هم فاصله می گیرد، دو خط
نورانی ترسیم شده تا نزدیکی زمین و ادامه ی آیه به دو قسمت تقسیم
شده و هر قسمت در امتداد یکی از دو خط نشسته. سمت راست:
"اِمّا شاکراً" و سوی دیگر "و اِمّا کفورا" و در ذیل هر کدام شکل گرفته، گویی
که هر کدام از این دو دروازه، مدخلی است برای ورود خلایق، بسته به اینکه
از چه جنسی باشند و در کدام دسته بگنجند.
نماینده نگاه نافذ و مهربانش را به من دوخت:
-وجداناً اگر به خودت واگذار کنند، تو خودت رو به کدام مدخل نزدیک تر می
بینی؟
با خجالت اما بدون تأمل و تردید گفتم:
-فاصله ام با شاکرین، مطمئنم که فاصله ای نجومیه. ولی ...
پرسید:
-ولی چی؟
مِنّ و مِن کنان جواب دادم:
-کاش یک در سومی هم این وسط ها می بود که ...
پرسید:
-که چی؟
هر چه به ذهنم فشار آوردم، به جمله ی مناسبی نرسیدم. ولی این عبارت،
بی اراده و ناخودآگاه و جویده از دهانم بیرون ریخت:
-برای دلخوشی!
* اگر هنوز نمی دونید دقیقا کجای دنیا ایستادید و چه دارید برای آن دنیا، "کمی دیرتر" را از دست ندهید.
کتابی که به صراحت یادآور می شود "هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندرخم یک کوچه
ایم"