.: حکایت بودنش :.
* اثبات :
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
و وقتی به موضوع خدا رسیدند، آرایشگر گفت : “من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد”.
مشتری پرسید: “چرا باور نمیکنی؟”
آرایشگر جواب داد: “کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد، به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت. نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند!”
آرایشگر گفت: “چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم.”
مشتری با اعتراض گفت:” نه. آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچکس مثل مردی که بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.”
آرایشگر: “نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.”
مشتری تائید کرد: “دقیقاً نکته همین است، خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند، برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد!”
* گنجشک و خدا :
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو.
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی، کسی را ندارم که بخاطرش بپرم، دوستش داشته باشم.
خدا گفت: مگر مرا نداری؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بالهای کوچکم به تو نمی رسند.
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوت من نیامدی؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار اورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟! چنان از غیر پرش کردی که جایی برایم نمانده است. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری. هرگز تنهایت گذاشته ام؟
گنجشک سر به زیر انداخت. دانه های اشک چشمان کوچکش را پر کرده بود.
خدا گفت: اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست، بیا!