برای "ایزابل " سخت بود. سخت بود باور اینکه تمام شد تمام آنچه قرار بود

باشد آن هم به همین راحتی !!

با تردید انگشتری که در دست چپ داشت را درآورد و آن را به سمت "لاری"

گرفت."لاری" سر بلند کرد و با لبخندی روی لب از ایزابل خواست تا آن را به

عنوان یادگاری از یک دوست نزد خود نگه دارد .

"ایزابل" در حال فروریختن بود .

باید هر آنچه بین آن دو بود را فراموش می کرد تنها به این خاطر که "لاری" 

فعلا قصد و وقت زندگی کردن را ندارد !!!

حداقل ترجیح می داد این رابطه ی عاشقانه کمی باشکوه تر تمام می شد !

حلقه را پرت می کرد توی صورت "لاری" و داد می زد که : شرم آور است ...

شرم آور است ...

اما "لاری" با همان لبخندی روی لب مانع از این کار می شد ... .

ایزابل آرام انگشتر را در انگشت دست راست خود کرد و بی اراده دعوت

"لاری" را برای ناهار پذیرفت و بعد هم از هم جدا شدند ... "ایزابل" دو سال

صبر کرد ... صبری زجرآور ... "ایزابل" عاشق "لاری" بود ...

ده سال گذشته ... حالا ایزابل صاحب دو دختر زیباست و با "گری" خواستگار

دیرینه اش که حتی وقتی با لاری نامزد هم بود او را می خواست، زندگی

خوبی دارد ...

بعد از آن همه اتفاق حالا "ایزابل" معتقد است :

انسان تنها با عشقش خوشبخت نمی شود ..... .

 

 

*خلاصه ی من از فصل چهارم کتاب لبه تیغ نوشته سامرست موآم ... این از جمله ای معروف ایشون هست : ((عشق واقعی عشق یک طرفه است بدون هیچ چشم داشت و پاداشی !!!! ))