.: لبه تیغ "2" :.
"ایزابل" از عصبانیت یک جا بند نمی شد.تمام وجودش را خشم گرفته
بود.فکر اینکه "لاری" بخواهد با آن زن بدکاره که از قضا از دوستان قدیمی
خودش هم بود ازدواج کند داشت رسماً دیوانه اش می کرد !!!
"لاری" برای او تمام شده بود ... تمام شده بود که توانست با "گری" ازدواج
کند ... تمام شده بود که حالا صاحب دو فرزند بود و ده سال تمام بدون دیدن
"لاری" توانسته بود زندگی کند ... اما انگار نه ... عشق هرگز خیال تمام
شدن ندارد ... .
درمانده جلوی من نشست و گفت : به نظر تو چرا "لاری" باید اینکار را بکند ؟؟
چند لحظه سکوت کردم ... و بعد حرف هایم را با کلامی آغاز کردم که می
دانستم خشم ایزابل" را بیشتر می کند، ولی چیزی جز حقیقت نبود :
گاهی فکر می کنیم عشق والاترین احساس است ... اما دوست داشتن ...
و یا باختن خود به خاطر دوست ... اینها همه احساسی فراتر از عشق
هستند ...
* خلاصه ی من از فصل پنجم کتاب ... من دقیقا با همین عقیده ی موآم مخالفم ... مگر با دوست داشتن تنها یا عشق تنها می شود زندگی کرد ؟؟ مگر نباید این دو حس با هم باشند ؟؟