.: روایت "1":.
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید
آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟!!!
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل
آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی،
طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد : مردیکه
عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمیکشی ؟
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و
واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد .
خیلی عذر میخوام، فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم به
خاطر وضع ظاهر خانومتون همه ی بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت
میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا
هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم .
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت
داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
* شاید برای بعضی ها تکراری باشه ولی بعضی چیزها تکرارش بد نیست ...!!!