علی مُرد آنجا که در پشت در

همه هستی حیدر افتاده بود

 

 

بیش از آنکه عزادار غمت باشم، سنگینی این بار را روی دوشم احساس می

کنم ... اینکه هم نام تو هستم و بویی هم از تو نبرده ام ... آخر تو کجا و من

کجا ... تو نه ، ببخشید مادرم شما ... مادری که دو سال و اندی از من

کوچکتر بود ...... مادری که یکتا بود ... فاطمه بود ... فاطمه بود ...

 

18 ساله که بودم روز شهادت شما غمگین ترین روز آن سالم بود ... فکر

اینکه شما همین سن و سال را داشتی و چهار فرزند و یکی هم در راه و

حیدر و عشق و در و میخِ در و ... .

جانم به لبم می رسد مادر ...

جانم به لبم می رسد ...

 

فقط بدان همیشه شرمنده ام ... از به جا نیاوردن حق این اسم و دِین آن که

مانده بر گردنم ...

با تمام وجودم ... با ذره ذره ی روح  جسمم ... با هر چه دارم و ندارم ... به

اندازه ی بیشترین عشقی که در دنیا دارم ... مادرم ... دوستت دارم ...

و بدان که در هر دو دنیا فقط و فقط شما فاطمه ای و بس ....