.: دو تکّه :.
*سفره ی خالی
یاد دارم در غروبی سرد سرد .
می گذشت از کوچه ما دوره گرد .
داد می زد کهنه قالی می خرم .
دست دوم جنس عالی می خرم !
کاسه و ظرف سفالی می خرم .
گر نداری کوزه خالی می خرم .
اشک در چشمان بابا حلقه بست .
عاقبت آهی کشید بغضش شکست .
اول ماه است و نان در سفره نیست .
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود .
اتفاقا مادرم هم روزه بود .
خواهرم بی روسری بیرون دوید .
گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟
*صدایت می زند ...
من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی .
چه دنیایی برایم ساختی ... آری ... چه دنیایی !
چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم .
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی .
مرا با آبروداری چه کار ؟ ای اشک ! راحت باش .
که صدها ماجرا دارند با هم ، عشق و رسوایی .
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم ؟!
حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی .
نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امّا باز .
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی ...