.: آزادی :.
ترس تمام وجودم را پر کرده ... مسخره است ... شاید هم خنده دار ...
اما مثل کسی شده ام که در حال مرگ است و تیک تیک آخرین لحظات
زندگی اش بلندتر از همیشه به گوشش می رسد .
تیک تیک پایان بیست سالگی ... مانده هنوز تا وسط وسط تابستان . اما من
وحشت زده ام و البته پشیمان ... از به باد دادن روزهای شیرین بیست
سالگی ام ... .
چه احمقانه داشتم آجرهای دیوار زندگی ام را روی هم می چیدم و نمی
دانستم " خشت اول چون نهد معمار کج ... "
فرو ریخت همان دیوار روی سَرم !!
زنده ام ... نجات پیدا کردم ... خدا خواست ... خدا خواست ...
و حالا آزادم ... آزادم برای زندگی کردن
برای جوانی کردن
برای نفسی عمیق کشیدن در هوای بارانی
برای دوباره ساختن ... ولی نه این بار دیواری دیگر !
دیوار ساختن کار من نیست و به کار من هم نمی آید . من فقط راه خواهم
ساخت ... جاده ای بی انتها ... کمی مه آلود ، دوست ندارم آینده خیلی هم
شفاف باشد ... فقط راهی باشد برای رفتن ... خوب رفتن ... درست
رفتن ... باهدف رفتن ...
راهی که من باشم و یکتای یکتای یکتا ...
و چه شیرین است آزادی از بند این دنیا ،
و شیرین تر آنکه در بند یکتایمان باشیم و بس ...
* اولین جایی است که سنمان را با این صراحت گفتیم هان !!! از شوخی گذشته حرف دل بود ... شکر خدا خوبم ... خیلی خوب ...