"ایزابل" با آخرین شیطنتش به "سوفی" فهماند که لیاقت "لاری" را ندارد ...

او هم گذاشت و رفت و "لاری" بود هزار سوال بی جواب که چرا "سوفی"

یک شب مانده به مراسم عروسی بی خداحافظی او را ترک کرده ... تا سال

ها بعد که جنازه اش را زیر پل کنار رودخانه پیدا کردند ... "سوفی" که بعد از

ترک شهر دوباره به میخانه رو آورده و همان آدم سابق شده و عاقبت هم

توسط افراد ناشناس کشته شده بود ... .

خودش هم قبل از مرگ نوشته بود که حق با "ایزابل" بود .... .

 

"لاری" هم تا همیشه مرد سفر شد ... تنهای تنها ... از این کشور به

دیگری ... .

 

"گری" هم با "ایزابل" تا آخرین لحظه ی عمر با دو فرزند خود خوشبخت

بودند ... .

 

و من همچنان اندر خم اولین کوچه ی این قبیل احساسات که خدا نکند

کسی قسمت آن یکی نباشد ... خدا نکند ...

 

 

* خاتمه ی لبه ی تیغ - اواخر فروردین