ای چرخ روزگار ...

یادش بخیر کودکی ... یادش بخیر بچگی ... یادش بخیر

 

یادت هست بچه که بودیم با هم تو کوچه لی لی بازی می کردیم ؟؟

عروسک بازی هامون یادت هست ؟؟

رو پله ی خونه ی ما سفره می چیندیم از این سر تا اون سر ؟!

یادت هست یک روز اومدم خونتون با هم بازی کنیم ... بعد دیدم مامانت داره

وسایلتو جمع می کنه !! کتاباتو می ذاره توی کیفت !! مداد رنگی هاتو می

تراشه و می ذاره تو جامدادیت !!

من موندم هاج و واج که الان اگه همه ی کارا رو مامانت داره می کنه پس

سعیده دقیقاً چکار می کنه !!؟؟

 

گذشت و گذشت ... و بعد از اون همه سال وقتی تو محوطه ی دانشگاه قدم

میزدم از کنارم رد شدی !! باورش سخت بود ... ولی خودت بودی ... تویی که

نمی دونم منو یادت هست یا نه !

ازت هم نمی پرسم ... احساس می کنم به امتحانش نمی ارزه . نمی ارزه

چون نه من اون دختر کوچولو ام نه تو اون سعیده ی مامانی !! هر دو عوض

شدیم و این یعنی شاید دیگه برای هم دوست خوبی نباشیم ...

پس دوست کوچکتر از خودم به خاطرات می سپارمت ... بدرود ...

 

 

* چند روزی نیستم .. نظر دهی آزاد ... با سپاس