.: نسیم :.
و عاطفه :
باورم نمی شد اینقدر بزرگ شده باشه که حرف از خواستگاری و ازدواج
بزنه .. مردی شده بود برا خودش .. انگار همین دیروز بود که توی همین
حیاط باهم بازی می کردیم .. به چشم های سیاهش نگاه می کردم .. مثل
پرده ی سینما بود که توش، بچگی هامو می دیدم .. اون حرف می زد و من
همچنان مبهوت ... و گفتم : چشم ... حتما برات می رم خواستگاری دختر
همسایمون "نسیم" ... و رفتم و خندیدم و ... تا آخر شب که با نسیم سوار
ماشین شد و رفت ... و رفت و من تازه فهمیدم چی رو از دست دادم ... و
تمام شد همه چیز به همین راحتی ...
و علی :
زل زده بود به چشمام .. فکر کردم این یعنی اونم دوسم داره ... اولش
خوشحال شدم .. ولی آب سرد ریخت روی پیکرم وقتی گفت : خودم برات
می رم خواستگاری مثل خواهرت ... و من راهی نداشتم جز گفتن اسم
دختری که تا حالا توی عمرم ندیده بودمش :
"نسیم"
* ۱۰۰٪ تخیلی ... شک نکنید !!