ماری غمین کنار یکی تخته سنگ بود

حالش گرفته داخل قلبش خدنگ بود

 

پرسید یار وی که گرفتاری تو چیست؟

کاین چند روز خُلقِ تو همواره تنگ بود

 

گفت ای عزیز دست به روی دلم منه

ای کاش جای بنده کنون زیر سنگ بود

 

روزی کنار جوی بدیدم میان باغ

یک مارِ ماده ای که بشدّت قشنگ بود

 

قّّدش کشیده حلقه زده گِرد خویشتن

چون پیچکی که غرق گلِ رنگ رنگ بود

 

دلداده گشتم از پی او مدتی مدید

هوش از سرم پریده و دل منگِ منگ بود

 

بگذشت فصل سردِ زمستان و در بهار

رفتم پیِ نگار و دلم شوخ و شنگ بود

 

نزدیکتر شدم دل من سخت می تپید

گویا که صحنه صحنه ی میدان جنگ بود!

 

گفتم سلام من به تو ای ریسمانِ عشق

پاسخ نداد - آه دلش مثل سنگ بود

 

بی روح و بیخیال تر از حلقه ی طناب

دورِ لبش شبیه دهانِ تفنگ بود

 

فهمیدم آخر آنکه طرف مارِ ماده نیست

قلبم اسیر قسمتی از یک شلنگ بود !!!

 

 

* شاعر : صابر (م.اسداللهی)