گفتم دل و دین بر سر کارت کردم

هر چیز که داشتم نثارت کردم

 

گفتا ، تو که باشی که کنی یا نکنی

آن من بوَدَم که بی قرارت کردم !

 

آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند ؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

 

دیوانه کنی ، هر دو جهانش بدهی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟

 

ای در دل من میل و تمنا ، همه تو !

واندر سر من مایه ی سودا ، همه تو !

 

هر چند به روی کار در می نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو !