.: شناخت :.
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا ، تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بوَدَم که بی قرارت کردم !
آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند ؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟
دیوانه کنی ، هر دو جهانش بدهی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟
ای در دل من میل و تمنا ، همه تو !
واندر سر من مایه ی سودا ، همه تو !
هر چند به روی کار در می نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو !
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ ساعت 22:27 توسط ر.ح
|