می دانی حاج امین! کارهای خوب و بد، یا صواب و گناه، در فکر و فرهنگ ما،

اندازه ی واقعی شان را از دست داده اند و شده اند اندازه ی لباس هایی که

ما برایشان قواره کرده ایم.

بالا رفتن از دیوار خانه ی مردم را خیلی بد می دانیم، ولی دروغ و غیبت و

تهمت را گناه جدی ای تلقی نمی کنیم.

باید دید که وزن و اندازه ی هر کدام از اینها پیش خدا چقدر است. ملاک، نظر

خداست، نه دیدگاه ما. خداوند، گناه تهمت به انسان مومن را از کشتن او

بزرگتر می شمارد، ولی ما با توجیهات من درآوردی، همه چیز را مطابق

سلیقه مان جفت و جور می کنیم و شب هم با خیال راحت و آسوده می

خوابیم.

اصلاً حرف و سخن، آنقدر برایمان باد هواست که خودمان هم فراموش می

کنیم پشت سر مردم چه بافته ایم و چه گفته ایم.

این طوری نیست حاج امین! آن طرف خط، قضایا را با فلان و بهمان و فوقش و

تحتش نمی سنجند.

آنچنان مو را از ماست می کشند که حیران می مانی.آنجا اصلاً من و تو حرف

نمی زنیم که بتوانیم مغلطه کنیم و حرف را بپیچانیم و راه در رو گیر بیاوریم.

آنجا من و تو خاموشیم و دست و پا و چشم و گوش و زبان، خودشان گواهی

می دهندکه چه کرده اند.

حاج امین! اگر می دانستیم که اغلب مردم را همین زبانشان جهنمی می

کند، آنقدر بی محابا نمی تاختیم. من و ما و دیگران جای خود، آدم چگونه می

تواند به پسر خودش تهمت جنون بزند؟!

نه حاج امین! کامی دیوانه نبود، بی توجهی تو به جنونش کشانده بود ... .

 

 

 

* بخشی از کتاب "طوفان دیگری در راه است" نوشته ی "سید مهدی شجاعی"