بعد از دیدن اجرای زنده اش رفتم تو فکر .. یاد آهنگ آخرش افتادم که بد از

اجراش گریه افتاد .. اون لحظه باهاش گریه نکردم ..

اما حالا .. رمانِ عزیزم (!) به دست .. رسیدم به "یازدهِ من" .. آخرای کتاب ..

اونجایی که "علی" تنهاست .. می گه بی کس شده .. به درویش قصه

میگه: "جز این دوتا انگشتر و گوشه ی مسجد دیگه جایی برام نمونده."

انگار صدای درویش رو شنیدم که فریاد می زد: "کس نداری؟! خیالت بی کس

است که کس ندارد نه؟ کس بی کسان علی است .. یا علی مددی! این

ناکس است که کس ندارد .."

 

علی گریه می کرد .. من هم ..

علی نمی دانست چرا .. من هم ..

شاید هم برای هیچ ..

ای وای .. باز علی شدم .. باز گریه هایم قاطی شد ....

 

 

* تمام حرفم یک پیشنهاد است: "منِ او"ی رضا امیر خانی رو از دست ندید ..

و اینکه علی هر وقت برای همه چیز گریه می کرد گریه هایش قاطی می شد ..!!! و من برای هیچ ...