:. شیرین :.
هزار بار گفتم این همه جمعیت از یک در رد نمی شن !! اما باز همون کارو
کرد .. صدای زنگ که دراومد یکی از درهارو باز کرد و .... دیگه بقیه اش یا
علی .. !!!
اون همه جمعیت .. حالا برای چی اینطور می دون ؟ الله اعلم !!!
گاهی فکر می کنم چقدر شبیه مانور زلزله بود ... شایدم برای جای بهتر توی
ماشین بود ... شایدم به عشق مذکران مدرسه ی بالایی !!!!
هر چی بود گذشت .. این که بایستم روی پله های حیاط مدرسه و این
دوندگی بی امان بچه هارو تماشا کنم و لبخند بزنم گذشت ... گذشته ای که
فقط دلتنگ آدم هاشم ... دلم تنگ دوستام .. تنگ میز یکی مونده به آخر
ردیف سمت راست کلاس آخر راهروی بالا !!!
برای فیزییییییییک با تدریس ( و تحکیم و تدبیر و تنبیه ) خانم علی اکبری ...
برای هندسه ی خانم حاج یوسف ... برای وفاااااااا پیشه !!! ...... برای زنگ
زبان که ما بودیم و نصف بچه های زلزله که میومدن ته کلاس و دیگه
حضرتش هم ساکت بکنمون نبود ... !
و شیرین ترین لحظه ی پیش دانشگاهی : با لبخندی که عجب بر لب داشت
بهم گفت : حیدری ...... خدا خفت کنه .. دیدی گفتم ؟ آخ .. بالاخره گفتم ..
خدا خفت کنه ... و کلاس ... اول جذب هیبت استاااد فیزیک و بعد در حد تی ان
تی منفجر .... !!!
شوخی کردم .. شیرین ترین لحظه ی من ......
اول شما بگید ..!!