حالا که نیستی .. فکر می کنم

به این فکر می کنم که عجب خوشبختی در کنار تو بودن و من نفهمیدم

به این فکر می کنم که چه تنها شدم ... که هیچ کس دیگر برای من تو نمی

شود ... به خدا که نمی شود ...

چه پشیمانم مادربزرگ ... چرا کم با تو درد و دل کردم ... چرا غم دل با تو

نمی گفتم؟

مگر دیگر کسی مادربزرگ می شود؟ .... می شود؟؟؟

چرا نبودنت عادت نمی شود؟

چرا جای خالی ات پر نمی شود؟

چرا خاک تو سرد نیست؟ چرا داغم سرد نمی شود؟

چرا؟