.: نقاشی :.
گاهی که می شینه و بی دغدغه قلمو رو به بوم می کشه بهش حسادت
می کنم ... .
بیشتر وقتی بهش حسادت می کنم که می دونم کاملاْ از این دنیا و دغدغه
هاش دوره ... .
بی خیال و رها فقط می کشه و می کشه ... درخت .. کوه .. آدم .. خودش
رو !
آره .. خودش رو وسط یک کوهستان زیبا (در حد کوه های آلپ-یاد هایدی و
پیتر و کلارا بخیر!) تصور می کنه و می کشه ...
من که شباهت کمی بین تصویر خودش و چهره اش می بینم ... نه به خاطر
اینکه در نقاشی ضعیفه ... فقط چون همیشه اونی رو که دوست داره باشه
می کشه ...
همین هم حسادت داره ... من که هیچ وقت نقاشی کردن رو دوست
نداشتم ... اعتراف می کنم تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم ... .
از این دید که می تونی هر چه که باید باشه و نیست رو نقاشی کنی ...
بدون اینکه کسی تو رو بازخواست کنه ... بالعکس همه بخاطر هنرت
تحسینت هم می کنن!
ولی گاهی هم می ترسم براش ... اینکه آدم زیاد توی رویاهاش غرق می
شه ... غرق توی چیزهایی که حقیقت ندارند و نخواهند داشت ... .