.: پنجره :.

ایستاده بودم .
منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنائی باز کند .
و تو آنرا گشودی .
با سخاوت خورشید و رحمت باران
دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .
من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم .
تو مرا به انتهای دشت بردی .
در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند .
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی .
اینک ما ایستاده ایم من و تو
تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .
روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده می شود .
*** روزت مبارک ....... .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:53 توسط ر.ح
|