ایستاده بودم .

منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنائی باز کند . 

و تو آنرا گشودی .

با سخاوت خورشید و رحمت باران

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .

من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم .

تو مرا به انتهای دشت بردی . 

در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند .

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی .

اینک ما ایستاده ایم من و تو 

تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .

روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده می شود .


*** روزت مبارک ....... .