.: به یادت :.
مي گفت : مي توانست بهترين گلر جهان باشد ولي عده اي حسود باعث شدند تا در اوج آمادگي از فوتبال خداحافظي كند .
همسرش نوشت: لحظه به لحظه، تجربه کردم مردي را که هرگز جلوي کسي سرخم نکرد، خم نشد و براي يک لقمه نان چرب تر پشت دوتا نکرد و بدين شکل در دل مردم خلق شد .
يادش به خير، اوايل سال دانشجويي در دانشگاه عالي ترجمه زبان تهران- بالاتر از چهار راه امير اکرم-چنددانشجوي پسر و دختر شاد و بي خيال در ”کافه تريا” ي دانشکده جمع مي شديم و گپ مي زديم. يکي از آن روزهاي بي تکرار ناصر هم آمد و هم سفره ما شد .
از همان روز نگاهمان به يکديگر گره خورد و … درميان آن همه آدم ناصر بود که هم بغض و هم قدم کوچه هاي تنهايي و گريه هاي بي بهانه من شد .
من گمشده ام را يافته بودم واين از همه مهم تر بود. ازهمان نگاه اول …
بگذاريد اينجا ديگر روراست باشم. ديگر نمي خواهم حرفم را بخورم! از همان نگاه اول اعتقاد داشتم که او به من تعلق دارد و چنين نيز شد .
* ناصر ! روز اول آشنائيمون يادت مياد ؟
( آهي مي کشد): مگه ميشه يادم نياد ؟ توي ” کافه تريا”ي دانشگاه عالي ترجمه زبان تهران بود. توهم يک کلاس از من بالاتر بودي …
* وتوهم يه فوتباليست سرشناس و شناخته شده !
(خيلي مهربانانه):درسته ولي توي همون برخورد اول ازت خوشم اومد. اون زمان اگه يادت باشه تعداد دخترهاي دانشکده مون خيلي بيشتراز پسرها بود. اگه صدتا دانشجو داشتيم ، حدود هفتاد تاش دختربودن و سي تاش پسرکه…( بعداز کمي سکوت با اعتماد به نفس خاصي مي گويد): که گل سرسبد پسرهاش هم من ناصر حجازي بودم !
* ناصر هنوزم دست بردار نيستي و اعتماد به نفست خيلي بالاست ! نکنه همه اون هفتاد تا دختر هم دنبال ازدواج باتو بودن ؟!
آره مگه دروغ مي گم ؟ خودتو هم دنبال من بودي و ... .
* (حرصم حسابي درمي آيد): من دنبال تو بودم يا اين که تو سعي مي کردي به هر قيمتي سرصحبت رو با من باز کني ؟
امان از دست تو که… بگذريم ...
و گذشتیم ...................... .
و گذشت ......................... .