.: گزیده :.
* دختر و پیرمرد
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی ؟
دخترک گفت : نه .پیرمرد: مطمئنی؟ دخترک: نه.
پس چرا گریه می کنی؟ دوستام منو دوست ندارن .
چرا؟ چون قشنگ نیستم .
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . راست می گی؟ آره از ته قلبم .
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد .
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت.
* نجات یافته
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود .
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می نشست .
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید .
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود .
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد . فریاد زد:
"خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ " صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید . کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته و حیران بود .
نجات دهندگان می گفتند :
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم ... ."
* گنجشک
و گنجشک به خدا گفت:لانه ای داشتم آرامگاه خستگیم، آرامگاه بیکسیم، طوفان تو آنرا از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
خدا گفت:ماری در لانه تو بود، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی!
"چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی ...... ."