.: برای تولدم :.
دنیا بزرگتر از آن بود که فکر می کردم ...
و سهم من قطاری بود
که در چین وچروک دست هایم
سفر می کرد .
و همین کافی بود
تا تمام شب را بیدار باشم
دست در دست مسافرانی
که در سر هایشان چیزی دیده نمی شد
جز لبخند
و مرا می بردند
تا انتهای تمام خط کشی های جهان .
دنیا زیبا تر از آن بود که دیده می شد ...
زمین با انبوه کوه ها ودشت ها
گله ها و گل ها
آدم های خوب
با دستهایی بزرگ
و انگشتانی که به رقص می آمدند
تا تمام فاصله ها
فرو بریزد
و درد را
مثل سکه ای زنگ زده
( که به هیچ کار نمی آید )
در جیب هایشان
پنهان می کردند .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:0 توسط ر.ح
|