دنیا بزرگتر از آن بود که فکر می کردم ... 

و سهم من قطاری بود

که در چین وچروک دست هایم

سفر می کرد .



و همین کافی بود

تا تمام شب را بیدار باشم

دست در دست مسافرانی

که در سر هایشان چیزی دیده نمی شد

جز لبخند

و مرا می بردند

تا انتهای تمام خط کشی های جهان .

 

دنیا زیبا تر از آن بود که دیده می شد ... 

زمین با انبوه کوه ها ودشت ها

گله ها و گل ها

آدم های خوب

با دستهایی بزرگ

و انگشتانی که به رقص می آمدند

تا تمام فاصله ها

فرو بریزد

و درد را

مثل سکه ای زنگ زده

( که به هیچ کار نمی آید )

در جیب هایشان

پنهان می کردند .