.: ارجعی الی ربک :.
و راستی داشتم از قلبم برایت می گفتم ...
سرزمینی مسطح اما نه چندان حاصلخیز !!!
کاخی عظیم در میان آن با دروازه های بزرگ که به این آسانی ها به روی هر کسی باز نمی شود .
شاه نشین کاخ را به دست خدا داده ام .
و خود هرزگاهی در میدان گاهی قصر بازی می کنم .
تا دیروز گمان می کردم "بازی که تنهایی مزه نمی دهد ."
باید یکی باشد ... یکی مثل تو ... که باشی ... که باشم ...
که هر دو بازی کنیم این زندگی را ... بازی کردی ... با من ... تا قبل از غروب آفتاب ...
و رفتی وقتی شب هنگام رسید ...
و من ترسیدم و گریستم ...
و شنیدم صدای شاه قصر را که می گفت : نازنینا برگرد کنارم ... من همیشه منتظرت هستم .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21:39 توسط ر.ح
|