می خواهمت و نیستی
پرسه زنان در این باغ
هوا را تازه می کنم با دم زدن در رنگ های یادت
رها از خاطره ی واژگانت .
 
حتی نامت ، شبحی ست پریده رنگ
که نفسی با من نمی پاید
اگر چه با هر نفس آن را تازه می کنم .
 
امشب تو را در رؤیاهایم باز می آفرینم
زنده تر از کلماتی که در دهانت می کارم
و پیش تر از تو شنیده بودم .
 
هر کجا باشی اکنون
تو را درون ِ خود احساس می کنم .
 
نگاهت خیره به من ،
سدی می کشد در برابر ِ نور ِ سرد ِ شامگاه
در لحظه ی نفوذ به ژرفای خاک .
 
تو را فرسنگ ها دورتر ، تنگ تر در آغوش می فشارم ،
جان می بخشم به عشق،
تا چیره شدن ِ آواز ِ بوف ها
و بدل کردن ِ همه ی آرزوها و یقین ِ سرشارم به خاطرات .
 
ستارگان ِ آسمان از من و تو فیلم می گیرند
اما نه برای نشان دادن به کسی !