"رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم / سیصد و شصت و پنج حسرت را می کشم همچنان به دنبالم"

 پیش از آنکه سال نو برسد در همین روز های آخر اسفند دارم این بیت محمد علی بهمنی را زیر لب تمرین می کنم. در همین روز های آخر اسفند که آدم به بنفشه های رنگ رنگ توی صندوق های چوبی حسودی اش می شود. سالی که بیاید و به "حول حالنا" یی آغشته نباشد چه سودی دارد؟

 سالی که نو شود و" طرحی نو" در جامعه بیرونت و حال درونت درنیندازد فقط در حصار کلمات کلیشه ای تقویم باقی می ماند. امسال کمتر از سال های پیش به این "طرح نو" امید دارم. نمی دانم شاید به این خاطر است که بزرگ تر شده ام. شاید به این خاطر است که واقع گراتر شده ام. شاید به این خاطر است که محافظه کارتر شده ام. شاید هم خیلی ساده خیلی خیلی ساده یک افسردگی گذرای آخر سال باشد.

 اما هر چه هست "دور دست امیدی نمی آموزد."

ببخشید که بهاریه ام "پاییزیه" شد!