آسمان محو تو بودم که زمین یادم رفت

غرقِ احساس تو بودم که زمین یادم رفت

 

رنگ آبی تو می خواست مرا از هر سو

بی کران سوی تو دیدم که زمین یادم رفت

 

آسمان یک تنه ماندی که شبم صبح شود

این همه مهر تو دیدم که زمین یادم رفت

 

از وفایت چه بگم ، هر چه بگم کم گفتم

ابر و باد و مه و خورشید ... زمین یادم رفت

 

این زمین گرچه وفا داشت ولی فانی بود

خواستم سویِ تو آیم که زمین یادم رفت

 

خسته ام ، دل شکنند این همه آدم اینجا

سخی باران تو دیدم که زمین یادم رفت

 

دل بدادم به تو و روی سپردم به خدا

هر چه دیدم بگذشتم که زمین یادم رفت

 

 

* تصمیم دارم از این پس پی نوشتی بعد از مطالبم بنویسم که هم توضیحی مختصر از مطلب به شما بدم و هم اگر لازم باشه منبع مطلب رو ذکر کنم که برخی دوستان هم از سوء تفاهم سرقت ادبی در بیایند! و ... اینکه ... این شعر از خودمه ... البته آنی که می خواستم نشد ...