" خدا رو شکر " ...

این اولین جمله ای بود که خانم چادری بعد از سوار شدن تو ماشین به زبون آورد .

مردی خوش صدا که اتفاقاً راننده ی ماشین هم بود، یه نگاه به خانم انداخت و پرسید : برای چی خدا رو شکر می کنی ؟ برای این همه گرفتاری ؟ این همه نداری ؟ این همه سردرگمی ؟

خانم میانسال که ناخواسته سر صحبت رو باز کرده بود، لبخندی زد و گفت : برای هر چه داریم و نداریم ، برای هر چه گرفتاریم ، برای هر چه گُمیم و سردرگُمیم خدا مقصره ؟ ... اگه بنده اش سه هزار میلیارد تومان رو می خوره و یه آبم روش (!) خدا مقصره ؟ اگه پول های مملکت همون بالاها خورده می شه و به ما پایینی ها نمی رسه بازم خدا مقصره ؟!!

راننده آهی از سر تسلیم کشید و گفت : تا اینجا که زندگی کردیم به ما یاد دادن فکر و حرکت از خداست . خدا من ِ آدم رو ساخته، خودش هم فکر و اندیشه ی همه ی کارهارو توی سرم می گذاره !

اونقدر پاسخ مرد از سر نادونی بود که زن رو به سکوت وادار کرد و من رو به یک لبخند ! ..... که آخ جون (!) .... اگه حرف های مرد درست باشه مقصر تمام این یک سال رو پیدا کردم .. خدایی که تو رو یک عصر تابستونی سر راه من گذاشت و حالا از زندگیم پرتت کرد بیرون، بدون اینکه به فکر من و احساسات من باشه، مقصره !

خنده داره نه ؟؟

کدومش بیشتر ... حرف های راننده یا استدلال من ؟؟

 

 

** اول اینکه داستان کاملا واقعی بود و دوم اینکه : (( خدایا منو ببخش – تو هرگز مقصر نیستی، هرگز ))