.: فراموش کار :.
گاهی آنقدر در مرداب مشکلات غرق می شویم که دیگر امیدی بهمان نیست !!
اما در همان لحظه دستی از غیب یقه ی پیراهنمان را گرفته و ما را به بالا می کشد.
تجربه کرده ای آن لحظه را ؟
لحظه ی تولد دوباره را ؟
لحظه ی نزدیکی تو به خدا را ؟
" اوج رسیدن بنده و معبود به هم .... "
او تو را از مرداب بیرون می کشد و حالا تماشایت می کند که چه ظالمانه همه چیز را به همین سرعت فراموش کرده ای !
اما او آنقدر خوب هست که حاضر نباشد برای داشتنت ـ همیشه در مرداب بودنت را بخواهد !
اما هر که باشد ... دلش می گیرد ... !
و ... او تو که فراموش کارترین موجود روی زمینی را از دور تماشا می کند ....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:16 توسط ر.ح
|