گاهی آنقدر در مرداب مشکلات غرق می شویم که دیگر امیدی بهمان نیست !!

اما در همان لحظه دستی از غیب یقه ی پیراهنمان را گرفته و ما را به بالا می کشد.

تجربه کرده ای آن لحظه را ؟

لحظه ی تولد دوباره را ؟

لحظه ی نزدیکی تو به خدا را ؟

" اوج رسیدن بنده و معبود به هم .... "

او تو را از مرداب بیرون می کشد و حالا تماشایت می کند که چه ظالمانه همه چیز را به همین سرعت فراموش کرده ای !

اما او آنقدر خوب هست که حاضر نباشد برای داشتنت ـ همیشه در مرداب بودنت را بخواهد !

اما هر که باشد ... دلش می گیرد ... !

و ... او تو که فراموش کارترین موجود روی زمینی را از دور تماشا می کند ....