عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت

تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت

 

گویند این که: عمر سفر کوته است و من

دیدم که عمر من ز سفر زودتر گذشت

 

بستی درم ز وصل و گشودی دری ز هجر

آخر ببین چه ها به من در به در گذشت

 

با کوه کوه بار فراق غمت، به کوه

رفتم، رسید سیل سرشک از کمر گذشت

 

بازیچه نیست عشق و محبت مگر نبود

در راه عشق یار، پدر از پسر گذشت

 

ما را چه خوب دست به سر کرد تا که چشم

آمد ببیندش که چو برق از نظر گذشت

 

کو، تا دگر پدید شود گویمش «چه ها

بر من ز دست ظلم تو بیدادگر گذشت»

 

کاری مکن که خلق ز جورت به جان رسند

ای جور پیشه، ورنه ز من یک نفر گذشت

 

 

* از عارف قزوینی