.: قصه :.
همه چیز از قصه های تو شروع شد ....
مثل لالایی بود ... همانی که می خواستم ... لذت بخش بود و مرا به خواب
می برد ... خوابی آرام ... به دور از هیاهو
مرا می برد به همان دنیایی که می خواستم ... همه چیز همان جوری بود
که باید ....
راستی چه شد که از خواب پریدم ؟
کسی داد زد ؟
کسی فریاد کشید ؟
که بود ؟
من خواب بودم ؟ چند وقت ؟ چند سال ؟
آری خواب بودم ... حالا بیدارم ...
اما در بیداری هم قصه هست ... قصه های شیرین ... قصه های تلخ ...
عشق کجا بود (!)
حالا قصه فقط قصه ی پول است ... ببخشید ... اشتباه شد ... قصه ی بی
پولی است ... قصه ی نان شب است ... قصه ی دست خالی پدر جلوی
بچه هاست ... قصه، قصه ی قابلمه ی خالی روی اجاق است .... آب به
جای سوپ خوردن است ... قصه، قصه ی سفره های خالی است ...
می بینی قصه ها دیگر شیرین نیست . برعکس مثل عصر جمعه تلخند
همه ... تلخٍ تلخ
پس یکی بود و یکی نبود هایت را برای خودت نگه دار ... اینجا دیگر کسی
طالب شنیدنشان نیست .......
از کجا رفتم کجا !!!! فقط یک دعا : در این جنگ که هر روز یک قلم از سفره ها و یک اسکناس از جیب ها و .... کم می کند خدایا نگذار لبخند را از لبمان بچیند ... نگذار خوشی را از دلمان بگیرد ... نگذار........